بسمه الله الرحمن الرحیم

ساقی زپیاله باده کم می ریزی

این میکده را چرا بهم می ریزی

از گردش ساقرت شکایت دارم

آسوده بریز بنده عادت دارم

با خستگی آمدم فره می خواهم

سجاده و تسبیح و قدح می خواهم

ما قوم عجم به باده عادت داریم

بر پیر مقان علی اردات داریم

در طایفمان نگاه حق معطوف است

می خانه شهر طوس مان معروف است

من عبد توام ، عبد والله ام

یک خمره می سفارشی می خواهم

در روز عزل که دل به آدم دادم

فریاد زدم ، پیاله دستم دادن

فریاد زدم ، علی پناهم دادن

ای گونه به این می کده راهم دادند

با دیدن این شوق عنایاتی کرد

لبخند علی مرا خراباتی کرد

من مست می ابوترابم یک عمر

سرزنده زنشخه شرابم یک عمر

یه ثانیه بی شراب نتوانم زیست

در مذهب ما، حلال تر از می نیست

جامی ده لب به لب خرابم ساقی

از مشتریان خوش حصابم ساقی

ساقی بده باده ای که گیرا باشد

از خم کهن سال تبلا باشد

ساقی بده باده ای که روشن باشد

خوش رنگ ، زلال ، مرد افکن باشد

زُحادِ ، پر از افاده را دل خور کن  

با نام علی پیاله ها را پر کن

بدمستی من قصه پر دنبالست

زیر سر باده ای صدوده سالست

این بزم ، مرا اهل سخن می سازد

تنها می حیدری به من می سازد

من معتقدم باده سرشتی دارد

انگورنجف طعم بهشتی دارد

هو هوی تمام خمرها را بشنو

تفسیر شگلف هل عطا را بشنو

با تلخی این دورد ، رطب می چسبد

با حال خوشم توبه عجب ، می چسبد

می داخل خمر سینجلی می گوید

قل می زند و علی علی می گوید

هو هو نکنم جنون مرا می گیرد

این دل به هوای کربلا می گیرد

دیوانه ترم نکن  کجا می کشیم

سمت حرم دوست چرا می کشیم

تا تور کشانده ای عصا می خواهم

یک تسکره ی کربوبلا می خواهم